تبليغاتX
wedding websites یادداشتهای من
یادداشتهای من
...جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب، من فدای تو ، بجای همه گلها تو بخند...

ميدونم كه خيلي وقته آپ نكردم ولي وقتي فكر و ذهنم درگير مساله اي باشه نمي تونم ذهنمو روي نوشتن خاطرات گذشته متمركز كنم...ولي به هرحال امروز تصميم گرفتم قدر ي از خاطراتمو رو ثبت كنم...

 برخلاف خيلي از دوستاي وبلاگي من علاقه زيادي به روزهاي كوتاه و باروني و سرد پاييز ندارم و تو اين روزها دلم حسابي مي گيره...ولي با اين حال تو روزهاي گذشته با همسري روزهاي خوشي رو گذرونديم و سعي كردم كه دلگيري اينروزها خيلي تو روحيه ام اثر نداشته باشه...

 

*يه جمعه با همسري و خاله كوچيكه رفتيم سيرك...اونم به خاطر پسر خاله عزيزم كه 8 سالشه ...به نظرم سيركي كه تو ايران برگزار ميشه فقط به درد همون رده سني ميخوره!

 

**بالاخره رفتيم آتليه و عكس و فيلمم عروسيمون رو گرفتيم...ديدن فيلم عروسي بعد از گذشت 6 ماه خيلي خيلي لذت بخش بود...كليپهاي خيلي قشنگي كار كرده بود و فيلممون خيلي رويايي شده بود...مخصوصاً كليپهامون تو باغ و سر سفره عقد خيلي زيبا شده بود و دقيقاً آهنگهاي مورد علاقه منو و همسري رو كار كرده بود...

عكاس باغمون، عكسهاي خيلي قشنگي ازمون گرفته بود فقط حيف كه از لحاظ نورپردازي به پاي عكسهاي آتليه نميرسه...

از آلبوم ديجيتالمون هم راضيم گرچه عكسهاي تكي همسري خيلي كمه و اين موضوع منو ناراحت كرد! سايز آلبوممون رو35 در 35 انتخاب كرده بودم...

بوم 100*70 رو هنوز سفارش نداديم و دوتا بوم هم براي مامانم و مامان همسري قراره چاپ كنه...

 

***دو سه روزي مامان و بابا اومدن خونمون...خيلي خيلي خوش گذشت...وقتي از سركار خسته و بيجون مياي خونه و مي بيني كه بابا خريداتو كرده و مامان يه غذاي خوشمزه درست كرده و با روي باز ميان به استقبالت واقعاً هر چي خستگيه از تن ميره بيرون...وقتي كه رفتن نبودشون خيلي حس ميشد و همسري ميگفت كاش مامان اينا هميشه پيشمون بودن...

 

****لپ تاپي رو كه قرار بود برادر همسري برامون بفرسته تو فرودگاه همون كشور برگشت خورد و به يمن وجود دولت ا.ح  و امكان ارسال اطلاعات ه س ت ه ا ي اجازه ارسال به ايران ندادند! برادر همسري گفت براتون نگه ميدارم تا خودتون بياين اينجا و بهتون بدم!!!

 

*****پنج شنبه گذشته دايي بزرگم مهموني گرفته بود و ما رو پاگشا كرد... حدود 40 نفر مهمون داشتن ...روز قبلش با همسري رفتيم بيرون و بنده  يكعدد تونيك بافتني خيلي زيبا براي خودم خريدم و اونو پوشيدم و موهامم خودم سشوار كشدم و كلي خوشگلكاري كردم...زن داييم خيلي تدارك ديده بود ومثل هميشه چند نوع غذا و پيش غذا و دسر و سالاد درست كرده بود...زن داييم يه تونيك خيلي ناز بهم هديه داد...از خونه دايي يكراست رفتيم خونه مامانم اينا و تا ديشب اونجا بوديم...

 

لينك | يادداشت شده در شنبه 1388/08/16ساعت 8:56 توسط آزی |
Copyright By goldendays - This Template Designed By HOTWEBS