* به همين زودي دو ماه از همخونه شدنمون گذشت...توي اين دوماه و البته توي اين چند سالي كه باهميم چيزي جز عشق و محبت خالصانه همسرم نديدم...واقعاً وجود پاك و مهربونشو دوست دارم و خوشحالم كه خدا اين پسر پرتلاش و با محبت رو همسرم كرده...خداروشكر من از همسرم و از زندگيم راضيم، البته تو همه زندگيها كم و كاستي هايي هست ولي همسرم به خاطر اخلاق خوبش همه چيز رو برام جبران كرده...
** جمعه گذشته دومين سالگرد فوت پدر همسرم بود و مراسمي سر مزارش برگزار شد...يادآوري خاطرات تلخ گذشته برام خيلي خوشايند نيست و بهمين خاطر چيزي ازش نمي نويسم...
***روز يكشنبه جشن عروسي يكي از آقايون همكارم بود و ايشونم همه همكاراي واحدمون رو دعوت كرده بود...همسري يكشنبه صبح برگشت شمال و من با اجازه همسري با يكي از همكارام رفتم عروسي...عصرش تا ساعت 5 شركت بودم و بعدش بدوبدو رفتم خونه و دوش گرفتم و خودم موهام سشوار كشيدم و بعد از يه آرايش مختصر راهي تالار شديم....همه همكارا اومده بودن و كلي با عروس رقصيديم و خيلي خوش گذشت...
****قصد دارم خانواده خودم و خانواده همسري رو دعوت كنم خونمون...اين اولين مهموني رسمي منو همسريه...البته قراره مامانم بياد كمكم...فعلاً خورش قرمه سبزي يا كرفس( مامان ميگه فسنجون تو تابستون خورده نميشه) جوجه كباب، لازانيا، ژله و سالاد و مخلفاتش، به تصويب من و مامانم رسيده شايدم كم و زياد كنيم...دوست دارم روي ميز غذا نوآرايي داشته باشم اگه ايده خوبي به ذهنتون ميرسه خوشحال ميشم بهم بگين...در مورد غذا هم نظرات دوستان كدبانو و با سليقه ام رو پذيرا هستم...
*****امروز عصر همسري مياد تهران تا آخر هفته رو با هم باشيم...خيلي خوشحالم و برخلاف روزهای گذشته خیلی فرش و پرانرژی هستم گرچه بعضي وقتها دلم براي خودم و همسري ميسوزه كه اول زندگي اينهمه از هم دوريم....
....بيا عزيزم كه خيلي دلتنگتم...
لينك | يادداشت شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت 9:44 توسط آزی |
