تبليغاتX
wedding websites یادداشتهای من
یادداشتهای من
...جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب، من فدای تو ، بجای همه گلها تو بخند...

هفته گذشته دو روز سمينار بودم...ديدن دوستهاي دانشگاهي بعد از مدتها برام خيلي لذتبخش بود...كلي خبر دست اول تو اون دو روز شنيدم...خبر ازدواج و طلاق(!) و پذيرش گرفتن بچه هاي دانشكده...روز دوم ليت عروسيمون رو بردم و به دوستايي كه عروسيم نبودن نشون دادم...همه گفتن كه خيلي بهم ميايد...


 يه شب مادر و داداش همسري با جاري كوچيكه اومدن خونمون و فيلم و عكسمون رو ديدن...جاري كوچيكه دختر خيلي خونگرميه و باهم خيلي خوبيم...كلي از فيلم وعكسمون تعريف كردن...مادر همسري دوست داره كه يه نسخه از فيلممون رو بهش بديم و تا حالا چند بار به همسري گفته، اما نميدونم چرا نمي تونم خودمو راضي به اين كار كنم، دوست ندارم بدون حضور خودم كسي فيلم عروسيم رو ببينه...خيلي خودخواهم من آيا؟؟؟


يه شب با همسري رفتيم سينما...فيلم محاكمه در خيابان...خيلي از تم و ريتم  فيلم خوشم اومد...خوشبختانه بعد از مدتها وقتيكه از سينما اومدم بيرون حس خوبي از ديدن فيلم داشتم...


 پنج شنبه شب با همسري و دوستش رفتيم ميلاد*نور ولي چيزي نخريديم... بعدش رفتيم يه آب انار حسابي خورديم...تو اون هواي سرد خيلي چسبيد...همسري و دوستش فوق العاده با هم صميمين...مثل دوتا برادر... دوست همسري پزشكي خونده و داره براي امتحان تخصص مي خونه...دختر خاله همسري كه اونم پزشكي ميخونه، گزينه خوبي براي دوست همسري بود و آقاي دكتر خيلي متمايل به اين ازدواج بود ولي هفته پيش مادر همسري گفت كه خواهرزاده اش نامزد كرده و نامزدش هم رشته همسريه... خلاصه كه دوست همسري فعلاً دپرسه!


جمعه ما و خاله كوچيكه خونه مامانم اينا بوديم...فيلم و عكسا رو بردم اونجا تا خاله جونم ببينه...شامم اونجا مونديم و با كلي خوراكي برگشتيم خونمون...


فردا قراره مامان و بابا جونم بيان خونمون...خيلي خوشحالم...مامانم وقتي مياد خونمون، خونمو مثل دسته گل ميكنه و ميره...بابا هم خريدامو انجام ميده...مامانم معتقده كه خانمهاي شاغل حتماً بايد يكي رو داشته باشن كه ساپورتشون كنه و انجام همزمان كار بيرون و كارهاي خونه مخصوصاً براي من كه ساعت كاريم طولانيه خيلي سخته...


پنج شنبه شب دايي كوچيكه مارو پاگشا كرده...همه خاله ها و دايي ها هستن...مطمئناً خيلي خوش ميگذره...چونكه شنبه اشم تعطيله...من عاشق تعطيلي و نيومدن سر كارم...عاشق اينكه طي روز تو خونمون باشم و آشپزي كنم و بعد از ناهار روي تختخواب گرم و نرممون يه خواب حسابي بكنم...


لينك | يادداشت شده در یکشنبه 1388/09/01ساعت 15:29 توسط آزی |
Copyright By goldendays - This Template Designed By HOTWEBS